چرا انسان رنج می‌کشد؟!

چرا انسان رنج می‌کشد

رنج های ما از کجاست؟

رنج های ما ناشی از هویت‌هائی است که برای خودمان ساختیم.
اکثر این هویت ها، اکتسابی هستند و از کودکی بواسطه خانواده، جامعه، دوستان، معلمان، تلویزیون، مذهب و غیره کسب کرده‌ایم.

کاری به درست یا غلط بودن این باورها و فاکتورهای ذهنی نداریم، بلکه مساله مهم این است که :
نباید با آن‌ها هم هویت شد.

این هویت‌های ذهنی که ما در اعماق ضمیر ناخودآگاهمان برای خود ساخته‌ایم، ما را از حقیقت خودمان دور کرده است.

این هویت‌ها، دائم ما را در تضاد با همه چیز قرار می‌دهد و همواره وادارمان میکند تا واکنش نشان بدهیم.
واکنش‌های ما، موجب می‌شود، که خودمان، بخشی از اتفاق‌ها شویم و با آن اتفاقات رنج بکشیم.
هوشیاری از ما گرفته می‌شود و ما در رنج‌هایی که ریشه در هم‌هویت شدگی‌های ماست، بدنبال آرامش می‌گردیم. در حالی که نمی‌دانیم همین هویت‌های ساختگی‌ هست که، منشاء تمام رنجهای ناتمام ماست.

هم‌هویت شدن با ثروت

ثروت، تجلی فراوانی خالقِ هستی است. بسیار عالی و پسندیده است، و اگر با ثروت خود، هم هویت شده باشید، حرفهای ناروای افراد دیگر، درباره ثروتمندان، شما را برآشفته می‌کند و شما واکنش نشان می‌دهید و جزئی از اتفاق می‌شوید.
در حالی‌که شما ثروت تان نیستید. حقیقتِ هرچی که هستید، بسیار فراتر از دارائی های شما هست.
شما برده ثروت تان می‌شوید و برای حفظ و زیادکردن آن،، دست به هرکاری می‌زنید.
آیا مگر قرار نبود ثروث، در خدمت شما باشد؟
پس چرا شما بردگی ثروت را می‌کنید؟

هم‌هویت شدن با عقاید

اگر در ذهن‌تان، با عقاید مذهبی، هم‌هویت شده باشید، هرکس که مخالف با عقاید شما حرف بزند، یا رفتاری مخالف با باورهای شما داشته باشه، شما را به واکنش وا می‌دارد و آرامش را از شما میگیرد.
این واکنش حتی میتواند تا مرز کشتن و سربریدن مخالفان هم پیش برود.

ما به هویت‌های ذهنی‌مان، بچِشم تمام هستی خودمان نگاه می‌کنیم.
کسی‌که هویتی برای خود تعریف کرده، دارای قفل ذهنی است و ذهن با هر ترفندی اجازه نمی‌دهد راه و روش دیگری را بجز آنچه من‌ذهنی اش میگوید دنبال کند.

در نتیجه:

به جرات می‌توان گفت:
اکثر انسان‌ها، با من‌های ذهنی شان در حال گفتگو هستند، در حالی‌که خیال میکنند با خدا صحبت می‌کنند…

آنها برای این خدا، گریه می‌کنند.
گاه از وی گله و شکایت می‌کنند، گاه برای آن شرط و شروط می‌گذارند که این عبادت را می‌کنم و تو در عوض فلان چیز را به من عطا کن.
حتی گاهی به وی ناسزا هم می‌گویند و سرانجام از آنجایی که خدای ذهن را با خدای درون اشتباه گرفته‌اند، هیچ پاسخ یا نتیجه ای نمی‌گیرند و آخر کار، سرخورده و نا امید می‌شوند و عصیان می‌کنند.
آنها عمری به خیال خودشان در حال ارتباط با چیزی هستند که بهش خدا می‌گویند. اما در واقع در حال ارتباط با بخشی از ضمیر ناخودآگاه، بنامِ من‌ذهنی هستند.

خدای در ذهن، خدا نیست. توهم هویت‌های ساختگی هست که خودمان خالق آن هستیم.

برای دسترسی به الوهیت درون، ابتدا باید از ذهن خارج شد. وقتی از ذهن خارج شوید، آن حقیقتی که شما را از مادر، بیشتر می‌خواهد و عاشقانه منتظر شماست، خودش را به شما نشان خواهد داد.
بدون اینکه نیازی به تلاشی از جانب شما باشد.

تنها تلاش ما باید رهایی از ذهن و قدم گذاشتن به ماورای بی‌ذهنی و فضای حضور هست.
در فضای حضور هست که، خدا را جاری می‌بینید.

حال
زایش و جدایی از ذهن چطوری هست؟!
باید از ذهن دوباره متولد شد، ذهن را خاموش کرد تا به زندگی و به هوشیاری زنده شد…

در مقاله های بعدی در مورد بی ذهنی بیشتر باهم بحث خواهیم کرد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

‌دریافت لینک دانلود در ایمیل‌تان

دانلود رایگان ویدئوی چگونه رضایت دلخواه در زندگی خودم را بسازم

تا 5 دقیقه ارسال می شود
لطفا ایمیل خود را وارد کنید
برایم ارسال کن
بستن